|
گمنامان عالم رمز همان رمز قديم است ...... همان رمز بزرگ ....... همه با نام خدا .... يا زهرا......
| ||
|
رفاقت یعنی یکی برای آن دیگری چتر شود …..... و آن دیگری هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.....!
مرداب به رود گفت : چه کردی که زلالی؟ گفت:گذشتم
[ ] [ 13 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
سنگ ” ، خواست و “ نرم “ شد … “ دل“ نخواست و سنگ شد ای رفیق ! دل ات را وزن کرده ای؟
یا من یُحبّ “الصابرین” یا من یحب “التوّابین” یا من یحب “المتطهّرین” یا من یحب “المحسنین” یا حبیب “الباکین” یا حبیب “الأتقیا“ پس ” من” چی؟ دوستم نداری؟
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار ….تا گفتم السلام علیکم شروع شد
واغفرلی تلک الذنوب العظام ؛ فانه لا یغفرها غیرک ، یا رحمن یا علام
[ ] [ 0 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟ در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم، در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت. گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت. سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ، گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه. ادامه مطلب [ ] [ 13 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
ابن سيرين جوانى بسيار زيبا و خوش تيپ بود و به شغل بزازى مشغول بود. زنى عاشق او مى شود از او مى خواهد تا پارچه هائى را از او بخرد به شرط آنكه به منزلش بياورد تا پول را هم به او بدهد. چون وارد منزل آن زن شد، زن درب خانه را قفل مى كند و از او مى خواهد كه با او زنا كند. او در جواب مى گويد: پناه به خداى مى برم و در مذمت عمل شنيع زنا مطالبى مى گويد. حرفهايش در زن تاثير نكرد، تصميم گرفت با حيله اى خود را از اين بلا نجات بدهد. به زن مى گويد: پس اجازه بده اول مستراح بروم تخليه كنم بعد بيايم ، زن هم قبول مى كند چون به مستراح رفت خود را به مدفوع آلوده مى كند و نزد زن مى آيد. چون اين هيبت قبيحه را زن مى بيند بدش مى آيد و ابن سيرين را از خانه اش بيرون مى نمايد. خداوند به خاطر اين ترك زنا، علم تعبير خواب را به او عطا كرد. برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي
اكبر صداقت
[ ] [ 9 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
این یک ایمیل از طرف خداست .......... امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه..... نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر کردم چند دقیقه ای وقت داری که باستی و به من بگویی ..سلام ! اما تو خیلی مشغول بودی.....(ادامه رو از دست ندین).... ادامه مطلب [ ] [ 23 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز!!!!
[ ] [ 23 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
دو نفر که یکی خدا را قبول داشت و دومی نداشت با هم به کوه رفتند. به کوهی که خدا در آنجا زندگی می کرد! دومی این پیشنهاد را داده بود تا ثابت کند در مشکلات و سختی ها ، خدا به کسی کمک نمی کند. دیگری گفت موافقم.اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید. مرد اولی گفت می بینی ؟بعد از چنین صعودی ، از ما می خواهد که بارسنگین تری را حمل کنیم ،محال است که اطاعت کنم. اما دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسیدند هنگام طلوع بود.وانوار خورشید سنگ هایی را که مرد مومن با خود آورده بود روشن کرد.آنها خالص ترین الماس ها بودند. مومن گفت: تصمیمات خدا مرموزند ،اما همیشه به نفع ما هستند. [ ] [ 17 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
مردی نزد روانپزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد دکتر هم به او گفت به فلان سیرک برو .آنجا دلقکی هست که اینقدر می خنداندت که تمام غم هایت از یادت میرود.مرد لبخندی زد و گفت : من همان دلقکم. [ ] [ 15 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
آیا می دانید اولین روزی که خورشید طلوع کرد نوروز بود ! آیا می دانید روزی که خداوند از ارواح انسان ها پیمان گرفت که او را به یگانگی پرستیدند نوروز بود ! آیا می دانید روزی که خداوند از انسان ها پیمان گرفت که به پیامبران و امامان و حجت های او را بر خلق ایمان بیاورند نوروز بود! آیا می دانید روزی که کشتی حضرت نوح بر کوه جودی قرار گرفت نوروز بود ! [ ] [ 13 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد. ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند. پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟ روستایی گفت : چند می خری؟گفت : هزار تومان. ادامه مطلب [ ] [ 13 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
ببخشید اگه تو این چند روز پست جدیدی نداشتم چوم تازه امروز صبح از مشهد برگشتم انشاالله که کمی امام رضایی شده باشم حدود ۱۵روزی خدمت امام رضا(ع) بودم.جاتون خالی. برا همه دعا کردم. از وقتی که برنامه برای زیارت می ریزیم ،دل توی دلمان نیست این همه راه می کوبیم و میرویم. از وقتی می رسیم ، دل توی دلمان نیست لحظه شماری می کنیم برای دیدار. از وقتی وارد می شویم دل توی دلمان نیست دستمان را می گذاریم روی سینه ، درست رو به روی گنبد طلایی: "السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا" این دل کمی آرام می شود ، همه اش به این امید که جواب سلامی بیاید. وچه حالی خواهیم داشت اگر بدانیم امام مان زودتر به ما سلام کرده. همانطور که خدا فرمان داده: (و اذا جاک الذین یومنون بایاتنا فقل سلام علیکم کتب ربکم علی نفسه الرحمه) "و هر گاه کسانی که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند به آنها بگو سلام بر شما ، پروردگارتان رحمت را بر خود فرض کرده. (انعام-54 )
[ ] [ 14 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
سلام دوستان الان که دارم این پست رو با موبایلم می نویسم توی
اتوبوس و زائر آقا علی ابن موسی الرضا هستم.انشاالله قسمت همه شما بشه.
[ ] [ 23 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... ادامه مطلب [ ] [ 19 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
این که گفته انسان ها را گمراه میکند به کنار ؛
این که گفته انسان را به آرزوهای دراز دچار می کند به کنار ؛ این که گفته از راست و چپ و پیش و رو و پشت سر بر انسان خواهد تاخت به کنار ؛ گیریم که اینها را شیطان گفته و از کنارش بگذریم. اما از کنار حرف خدا که نمی توان گذشت : [ و لا یصدنکم الشیطان انه لکم عدو مبین ] و شیطان شما را از راه خدا باز ندارد که او دشمن آشکار شماست. ( زخرف-۶۲ ) [ ] [ 15 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
چقدر در آتش دوام می آوریم؟ یک روز؟ دو روز؟ یک سال؟ دو سال؟
اصلا می توانیم برای چند لحظه تاب بیاوریم آتش را؟ آن هم آتش جهنم ؟ چه حالی خواهیم داشت اگر قرار باشد همیشه در آن باشیم؟ پس باید حسابی حواسمان باشد که ولی مان کیست و ما را از کجا به کجا خواهد برد. یادمان نرفته که "" الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون. "" خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردند، آنها را از ظلمتها ، به سوی نور بیرون می برد. (اما)کسانی که کافر شدند ، اولیای آنها طاغوتها هستند ، که آنها را از نور ، به سوی ظلمت ها بیرون می برند ، آنها اهل آتش اند و همیشه در آن خواهند ماند.(بقره/257). [ ] [ 1 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
دنبال بهانه می گردیم، یک خطا ، یک اشتباه، یک کوتاهی، یک کم توجهی. انگار دنبال بهانه می گردیم که بتازیم به یکدیگر .فراموشمان شده [انما المومنون اخوه-مومنان برادر یکدیگرند حجرات-10] یادمان رفته : [انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضاء] ّّ[شیطان می خواهد در میان شما عداوت ایجاد کند/مائده-91] و چقدر راحت راه را بر شیطان باز می کنیم ؛"بفرما". [ ] [ 1 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
مگر چقدر است این عمر؟؟؟ مگر کم است اهداف بزرگی که باید به آنها بریم؟ اهدافی که برای آفریده شدیم.مگر یادمان رفته که برای تک تک این لحظات عمر باید پاسخگو باشیم؟ که چه کردیم و چگونه گذراندیم؟ مگر یادمان رفته که: » ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسوولا « [ گوش و چشم و دل ها همه مسئولند!اسراء-36] [ ] [ 12 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در بین کار ،گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت.آرایشگر گفت : من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد !.... مشتری پرسید :چرا؟؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی. مگر می شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟.... ادامه مطلب [ ] [ 22 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
خیالمان راحت است، آنقدر وقت هست برای توبه که الان خودمان را اذیت نکنیم. خیالمان راحت است ،آنقدر وقت هست برای توبه که الان از لذت ظاهری گناهان بهره مند شویم. خیالمان راحت است ، آنقدر وقت هست برای توبه که فعلا به کارهای مهم تری برسیم، خیالمان راحت نباشد......!!!! تازه می فهمیم که چقدر زود دیر می شود!!!!!!! "و لیست التوبه للذین یعلمون السیات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الان و لا الذین یموتون و هم کفار اولک اعتدنا لهم عذابا الیما" _ و برای کسانی که کار های بد را انجام می دهند ، و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا برسد می گوید الان توبه کردم "، توبه نیست و نه برای کسانی که در حال کفر از دنیا می روند اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برای آنها فراهم کرده ایم.(نسا-18) [ ] [ 23 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
"وای بر کوفیان"
مدتی بود که در کوفه خشکسالی شده بود و باران نباریده بود. مردم کوفه همگی جمع شدند و پیش حسین بن علی (ع) رفتند و موضوع را با حضرت بیان کردند. آری مردم کوفه بودند : همان هایی که هنگام نیامدن باران پیش حسین بن علی آمدند و گفتند آقا برای ما دعا کنید تا باران بیایید سپس به دعای حضرت باران شروع به باریدن کرد و همه خوشحال و مسرورشدند از نزول باران.بعد رو کردند به حضرت و گفتند: "" آقا اینکاره شما را ما جبران می کنیم ""
آقا : کوفیان چطور کار شما راجبران کردند !!!!!!! این جماعت پست آب را بر روی حسین و یارانش حتی بر روی علی اصغر شش ماهه اش بستند. این بود جبران دعای حضرت!!!!!!؟؟ وای بر وفای به عهد شما کوفیان .................. کوفه میا حسین جان ......کوفه وفا ندارد کوفی بی مروت......شرم و حیا ندارد [ ] [ 17 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
جوان از جا بلند شد ، با قدی کشیده و بازوانی نسبتا ستبر تلو تلو خوران بطری مشروبی که دقایقی قبل تا آخرین قطره اش را به سلامتی تغافلش سر کشیده بود در دست گرفت ادامه مطلب [ ] [ 11 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
سر نداشت و پیکرش دو نیم شده بود. توی جیب هاش تعدادی کارت و یک قرآن کوچیک و یک خودکار بود. یکی از کارتها نظرمون رو جلب کرد. روی اون با خطی زیبا نوشته شده بود: «وخداوند ندا می دهد که شهدا به بهشت درآیند»! از شهید عکس گرفتم.از کارت هم. خواستم یک بار دیگه کارت رو ببینم، دیدم نوشته روی کارت محو شده! از برادر علیجانی پرسیدم: کارتی که اون جمله روش نوشته شده بود کجاست؟ گفت:همونه که دست خودته. اثری ازجمله نبود. گفتم: مهم نیست ازش عکس گرفتم. بعد که عکس ها رو چاپ کردیم همه عکس ها بود، جز عکسی که از کارت گرفته بودیم [ ] [ 11 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
عراقی ها خاکریز را گرفته اند ، داشتند تیر خلاص می زدند ، باید فرکانس بی سیم را عوض کنم ، سلام ما را به امام برسانید ، بگویید از ما راضی باشد ، هر کاری از دستمان بر آمد کردیم. [ ] [ 13 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
صداي انفجار آمد و سنگر رفت هوا . هر چه صدايش زديم جواب نداد. رفتيم جلو ، سرش پر از ترکش شده بود ، جيب هايش را خالي کرديم. يک کاغذ جالب تو جیبش پيدا کرديم"نوشته بود: گناهان هفته :شنبه : احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل و رضايت دادن به هفتصد تا . [ ] [ 17 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر براي دعاي کميل چراغارو خاموش کردند مجلس حال و هواي خاصي گرفته بود هر کسي زير لب زمزمه مي کرد و اشک ميريخت يه دفعه اومد گفت اخوي بفرما عطر بزن ...ثواب داره - اخه الان وقتشه؟ بزن اخوي ..بو بد ميدي ..امام زمان نمياد تو مجلسمونا بزن به صورتت کلي هم ثواب داره بعد دعا که چراغا رو روشن کردند صورت همه سياه بود تو عطر جوهر ريخته بود... بچه ها م يه جشن پتوي حسابي براش گرفتند الهي به آنان که پرپر شدند.............یادشان بخیر [ ] [ 14 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
روزي اعليحضرت ناصرالدين شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوكانه سلطنت آباد دراز كشيده بودند؛ در حالي كه درباريان در پايين نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت مي كردند. شاه در اثناي سخن گفت: چرا انوشيروان را عادل مي گفتند؟ مگر من عادل نيستم؟ احدي جسارت نكرد كه پاسخ دهد. شاه دوباره پرسيد: آيا بين شما هيچ كس نيست كه جواب بدهد؟ باز كسي جواب نداد. ادامه سكوت همه را در معرض خطر قرار مي داد. سرانجام حكيم الممالك مرگ را پيش نظر آورد و با ترديد گفت: قربانت شوم. انوشيروان را عادل مي گفتند براي اين كه عادل بود. شاه ابروي خود را در هم كشيد و گفت: آيا ناصرالدين شاه عادل نيست؟ باز سكوت و هم آور جلسه را فراگرفت. پس از مدتي ناگزير حكيم الممالك مرگ خود را درنظر آورد و حرف اول خود را تكرار كرد. شاه بيشتر ابرو درهم كشيد و سؤال نخستين خود را باز بر زبان آورد. مجدداً سكوت مرگبار بر دربار حاكم شد. ناگزير حكيم الممالك شانه هاي خود را حركت داد و دست خود را باز كرد. آنگاه شاه با كمال تحقير گفت: اي فلان فلان شده ها! من يقين دارم كه اگر انوشيروان هم مثل شما الواط رشوه خوار و نادرست در دور وبرخود داشت، هيچ وقت ممكن نبود او را عادل بگويند! همه جواب دادند: قربانت گرديم. قبله عالم حقيقت را فرمودند!!! [ ] [ 10 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ... بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد . سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند... پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود ! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت : پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ... دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ... مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود ... درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت، بيعرضگي را صبر، و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مينامند.گاندي نوشته شده توسط برادرم مهدی خانلری [ ] [ 12 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
در یکي از دبيرستان ها هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ”شجاعت يعني چه؟” محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت يعني اين” و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند . فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر علی شریعتی [ ] [ 12 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا : اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است ! اگر كم كار كند، میگويند تنبل است! اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند! اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است! اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!! اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ..! اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!! و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين …..!!! لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد. پس آنچه باشید که دوست دارید. شاد باشید ؛ مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود [ ] [ 2 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگرخداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافی قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم. مطلبی از دوسته عزیزم اقا مهدی خانلری [ ] [ 14 ] [ او .....می بیند ]
[ ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||